انگار روح یک خزان در من شکفته
پژمردگی های جهان در من شکفته
در انجماد روزهایی بی سرانجام
یاد کدامین مهربان در من شکفته
فریاد در نای و گلویم ریشه کن شد
فصل سکوتی بیکران در من شکفته
این روزها در اشتیاق خنده هایش
بغضی به حجم آسمان در من شکفته
با رفتن این خوب این خوب صمیمی
یک رد پای بی نشان در من شکفته
با تو آشنا گشتم ابتدای این کوجه
از نشانه لبریز است جای جای این کوچه
با سلام هرصبح ات پنجره تولدیافت
آسمان به وجد آمد پابه پای این کوچه
عاشقانه پاشیدی عطرخنده هایت را
روی باوری خاکی هر کجای این کوچه
بازمنتظر ماندم پشت وسعتی غمگین
زل زدم به دیوار انتهای این کوچه
چون مسافری غمگین بغض در گلودارم
زیر گریه خواهم زد همصدای این کوچه
دست را تکان دادی گفته ای خداحافظ
بعد از آن چه دلگیرند بچه های این کوچه
با آنکه زمینی اند
گاهی که دلتنگ می شوند
به آسمان پناه می برند
سرک ورکشییم نبیی ممال
وکو رفته بیی گل قدشلال
بسی کرده بیی ودینم یه شو
خمه وت رسوندم خمه چی شکال
دلم خاس چی مو من او شوسهون
وریساده بیی تهم او مجال
مو الووی او تیل قیمتیت
ذلیل تر ایابوهمی ساله سال
غمت مرچنیرم ته سیلم بکن
تیل عاشقم بی تو رفتن وگال
و یاد دل عنجه عنجم کسی
نخوند بعد تو شروه وو دیبلال
تن او خدا دهسه زخمم مزه
بشی تی خم و اته دل بنال
بنال ادل بی صحاب خمو
که د عاشق ابی نیایه و مال
یه روزی گو همی کسمو ایایه
یه روزی که دل شیعه غمینه
وو پرتاپر تیلمو خرس و خینه
یه روزی که زمین دلتنگ ایابو
دل عالم و آدم سنگ ایابو
پسین جمعه ای گفتن ایایه
دلم ایشینه هی رهنه ایپایه
ایایه ریشه ی ظلمه بچینه
ایایه من دلل عاشق بشینه
ایا دنیا گلهسونی ایابو
بهار بی زمهسونی ایابو
عدالت بای قیامش زنده ایبو
بساط ظلم وجور ورکنده ایبو
بیو که شو و روزم چی یک ابی
غمت دور دلم چی پیچک ابی
بیو که سرسلار ایلمونی
همی دار و ندار ایلمونی
بیو سی خاطر دل بی صحابم
دل چول و چلمبرد خرابم
تیل پر خینمونه خوت دوا کن
دل امشو و عشقت مبتلا کن
مسلمونل بگویین چو کنم مو
وکی باید یه روزی رو کنم مو
یه عمری تی رهیش کردم و نومه
وپاش رهتم تموم روز و شومه
تموم روزگارم هیچش ابی
دلم یه چندیه پا پیچش ابی
حاجت روای کدام پرنده بود
که ابرها به استغاثه ی دست هایت روی آوردند
اینگونه که من در زمین شناورم
دریا میخندد به هیبت خویش
و سنگها می پوسند از تنهایی
شمال یا جنوب هیچکدام
این اشتیاق زاییده همان امتدادیست
که دور تادور کره زمین را فرا گرفته
اکنون تو در تمام جهان پراکنده ای
و من هنوز دارم به چشم هایت
فکر می کنم
چشمان من عاشقانه از سو رفتند از بس که به چشم های تو خیره شدم
درچشم تو هرچه سوختم خام شدم در شهر و دیار خویش بدنام شدم
آواره ی کوچه های دیوانگی ام ای عشق ببین چه بی سرانجام شدم
هیچ کس در غریبی صدایم نکرد با تب خنده ای آشنایم نکرد
دست هایم گره خورده در دست باد هیچ کس مهربانی برایم نکرد
امشب که تب حوا و آدم دارم یک شاخه ی سیب در زمین کم دارم
خون در رگ شعرهای من جاری کن ای عشق به تو نیاز مبرم دارد
دوبیتی
شب و روزم پر از تکرار ای عشق مرا آزرده ای بسیار ای عشق
به پاس احترام چشمهایش بیا دست از سرم بردار ای عشق
و زمین هرگز سپاس گام هایت را ندانست
بزرگ شده بودی آنقدر که تهران در تو گم شود
این روزها دومرغابی سرگردان
به فراخای حنجره ی آسمان مرگت را از پشت دژکوه از ازپسین های سوق
تا پیچ و خمهای فلسفه تا شعر تا عشق
تا هر آن چیز که زیر بوته کلماتت پنهان کردی
فریاد می کشند نه نه
این سریال تمام نشدنی ست
تقدیم به روح سرگردان حسین پناهی